ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

بدون عنوان

سلام سلام نی نی کوچولوی من  امروز ٩١.٨.١٠ امروز باباهادی بالاخره صبح ساعت ١٠ عمل کرد  ساعت ١ ظهر اوردنش توی بخش بابا بزرگ ابوالفضل پیش باباییه و منم رفتم خونه مامانم آش رشته پخته بود چقدر خوشمزه بود دایی امیر میگفت اسمت بذارم آرزو و راضیه و محترم یا احترام و ساعت ٤ اومدیم خونه خودمون ومن کمی خوابیدم ساعت ٦عصربیدارشدم  وکمی تلفنی با بابا هادی حرف زدیم حالش خوب بود و ساعت ٧ شروع به نوشتن این مطلب کردم ...
10 آبان 1391

بدون عنوان

سلام ناز نازی مامان فریبا و باباهادی خوبی دخترم امروز تو ٣٤هفته و ٣روز که توی شکم من هستی راستی دیروز یعنی ٩١.٨.٩ بامادر بزرگ ملیحه و خاله فریده و دایی امیر که دایی مامانت رفتیم بیمارستان نیروی هوایی که ببینیم اگه جای خوبی تورو اونجا بدنیا بیارمت جوجه دختر شیطون وجای تمیز و خوبی بود و قرار شد تورو اونجا بدنیا بیارمت ولی تو هم باید قول بدی دختر خوبی باشی همین که گفتیم بیا بیرون زود بپری بیرون باشه دخترم .یه دنیا بوسه واسه دختر نازم ...
10 آبان 1391

بدون عنوان

عزیز مادر دستان کوچکت را در دستانم بگذار که محتاج آرامش دستانت هستم اینجا همه چیز و همه کس بهانه وجودت را میگیرند بهانه های صدای گریه هایت را فرزندم مرا بیش از این منتظر مگذار ...
10 آبان 1391

بدون عنوان

من و بابا هادی روز ٨٧.١١.٢٥ روز ولنتاین باهم دوست شدیم و روز ٨٧.١٢.١ برای بابا هادی که تولدش بود یه قاب خریدم که هنوز به دیوار خونمون و روز ٨٨.١.١ که عیدهم ساعت ١ظهر بود بابا هادی با خانوادش اومد خونمون س ١٠صبح که روز شنبه بود و عصرش باهم رفتیم بیرون و در تاریخ ٨٨.١.٧   روز جمعه اومدن خونمون واسه نامزدی و بله برون و در تاریخ ٨٨.٥.١٧ روز شنبه عقد کردیم و بالاخره در روز ٨٨.١٢.١٠ روز چهارشنبه عروسی کردیم و سال ٨٩ و ٩٠ سالگرد گرفتیم و دقیقا ٢سال و١٥ روز از زندگیمون نگذشته بود که در تاریخ ٩٠.١٢.٢٥ تو دختر شیطون توی شکم مامان فریبا قایم شده بودی و یواشکی بزرگ شده بودی  ...
9 آبان 1391

تعیین جنسیت

سلام دخترم خوبی میخوام برات از روزی بگم که فهمیدم یه نی نی  کوچولو از جنس خودم درون شکمم وجود داره. روز 91.4.3شنبه بود که من وباباهادی و مادربزرگ ملیحه ساعت 4 ظهر رفتیم سونوگرافی نازیلا اختر دانش واسه ی تعیین جنسیت ‚بعد 2ساعت معطلی نوبت ماشد رفتیم داخل اتاق و من روی تخت دراز کشیدم خانوم دکتر شروع کرد به معاینه کردن شکمم وقتی گفت نینی دختره من که خندم گرفت ولی قیافه بابا هادیت دیدنی بود اولش سرخ شدو بعدش نگاه من کرد و بعدش خندش گرفت آخه ما توقع داشتیم دکتر بگه نی نیتون پسره مادر بزرگ ملیحه هم که سرخ و سفید شده بود و داشت میخندید   ...
9 آبان 1391

بدون عنوان

سلام دخترم خوبی عزیزم امروز ٩١.٨.٥ روز عید قربان و تو الان ٣٣هفته و ٥ روز که تو شکم مامان فریبات جا خوش کردی و اندازت ٣٤سانتیمتر و ٢٠٠٠گرم وزن داری وحسابی شیطونی میکنی ...
9 آبان 1391

بدون عنوان

سلام دخترم خوبی عزیزم الان که دارم این مطلب مینویسم نمی دونم تو توی شکمم چکار میکنی امروز می خوام برات از اولین روزی بگم که تو ٥ هفته بود توی شکم مامان فریبات بودی من نمیدونستم الان آهنگ شادمهر دارم گوش میدم آهنگ شماره ٨ از آلبوم دهاتیش. ...
9 آبان 1391

بدون عنوان

سلام سلام دخترخوب مامان وبابا الان که دارم این مطلب مینویسم تو توی شکمم هستی الان ٣٣هفته٦روزت راستی دایی مامان فریبات اومده بوشهر و وقتی بهش گفتم یه نی نی شیطون دارم گفت مبارک باشه ان شاالله قدمش خیره و وقتی بهش گفتم نی نیم دختره گفت واسه پدر و مادر دختر و پسر هیچ فرقی نمی کنه ...
7 آبان 1391

بهترین هدیه فراموش نشدنی روز مادر مامان فریبا

سلام دختر ناز نازی من امروز میخوام برات تعریف کنم که بهترین هدیه ای که در روز مادر گیرم اومد چی بود پس خوب گوش کن و خداکنه که بزرگ شدی مثل الانت داری هی توی شکمم لگد میزنی و تکون میخوری نباشی که تلافی این هدیه رو سر ت درمیارما شیطون خانوم .مامان فریبات از آنجایی که خیلی نترسه ولی از آزمایش خون میترسه هر وقت میخواست بره خون بده باید حتما مادر بزرگ ملیحه رو با خودش میبرد وهمین که سوزن میدید میزد زیر گریه خلاصه تا اینکه خدا به مامان فریبا یه نی نی شیطون داد و ماجرا شروع شد ‚در روز 91.2.14 من آزمایش چکاب خون دادم و جواب بردم پیش دکتر و گفت احتمالا قندخونت بالاست و برای اینکه دچار دیابت حاملگی نشی باید آزمایش دیابت بدی یعنی 4بار ب...
7 آبان 1391